محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1357
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
مازو - معروف [ 1 ] و ديگر جويك پشت كه او را مازه نيز گويند و ديگر بمعنى چوبى كه كشت را بدان هموار كنند [ 2 ] . مثال اول خلاق المعانى گويد : شعر بذات خويش اگر چند مرد نيك بود * و ليك صحبت بد نيك را تباه كند چنان كه « 1 » مازو كز وى سپيد گردد پوست * چو جفت زاگ شود عالمى سياه كند ماشو - [ بضم شين ] گليم باشد . و غربال را نيز گويند اما در سامى همين بمعنى غربال آمده . مثال شاعر گويد : شعر « 2 » ز تير جانشكارت باد دايم * تن اعداى تو مانند ماشو و در فرهنگ بمعنى ترشى پالا و قسمى از لباس پشمينه كه فقرا پوشند نيز آمده . مركو - [ بفتح ميم و سكون « 3 » راى مهمله و ضم كاف ] گنجشگ باشد . و - بضم ميم - نيز به نظر رسيده [ 3 ] . منتو - [ بفتح ميم و سكون * نون و ضم تاء ] نام طعامى است . كذا فى المؤيد [ 4 ] . مثالش بسحاق اطعمه گويد : بيت قيمه از بوى بخور شيشهء سرخ پياز « 4 » * عود سوز مجمر منتو معطر مىكند مرزو - [ به راى مهمله و معجمه . به وزن بدخو ] « 5 » زمينى باشد كه زراعت كرده باشند [ 5 ] و مرز نيز گويند . مثالش حكيم فرخى گويد :
--> ( 1 ) - اصل : چنانچه . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) - « س » : سرح بيار . ( 5 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » و « ك » است . ( 1 ) بار درختى كه بدان پوست را دباغت كنند ( برهان ) مازون . ( 2 ) مازن مازه . ( 3 ) مرگو ( برهان ) . مرتكو ( برهان ) . ( 4 ) كيپاى كوچك را گويند و آن پارههاى پوست شكنبهء گوسفند باشد كه دوزند و با برنج و مصالح پر سازند و پزند . ( برهان ) . ( 5 ) و كنارههاى آن را بلند ساخته باشند ( برهان ) .